مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

204

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> مرتضى عليه السلام را طلب از اعداى دين وذريّات شياطين مىدارد . به‌خدا سوگند اى مصعب كه چندان از دوستان يزيد ومعاوية بن أبي سفيان بكشم كه عددايشان به عدد مقتولان خون يحيى بن زكريا عليه السلام رسد . » گويند كه سبب جزم مختار به انتقام وتصميم عزيمت أو بر محاربه وقتل أهل ظلام ، وصول كتاب أمير المؤمنين علي عليه السلام بود . مفصل اين مجمل آن‌كه شعبى رحمه الله روايت مىكند كه روزى در مجلس مختار ناصر اهل‌بيت رسول صلى الله عليه وآله وسلم نشسته بودم ، ناگاه شخصي بر هيأت مسافران در آمد وگفت : « السلام عليك يا ولى اللَّه » ، آن‌گاه مكتوبى سر به‌مهر بيرون آورد وبه دست مختار داد ومعروض گردانيد كه اين أمانتي است كه أمير المؤمنين علي عليه السلام به من سپرد وفرمود كه به مختار رسان . مختار گفت : « تو را به خدايى كه جز أو نيست ، سوگند مىدهم كه آنچه گفتى مطابق واقع وراست است ؟ » آن شخص بر صدق قول خود سوگند خورد . مختار مهر از كاغذ برداشت ودر آن‌جا نوشته بود كه : « بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم ، السّلام عليك ، امّا بعد ، بدان اى مختار كه پس از سى سال كه در باديه ضلالت وغوايت سير كرده باشى ، خداى تعالى محبّت ما واهل‌بيت را در دل تو خواهد افكند وخون ما از أهل بغى وطغيان وأرباب تمرّد وعصيان طلب خواهى داشت . بايد كه خاطر جمع دارى وهيچ‌گونه پريشانى به ضمير خود راه ندهى . » مختار بعد از اطلاع بر مضمون اين مكتوب ، مستظهر وقوىدل شد ودر قتل دشمنان خاندان مساعي جميله مبذول داشت . بالجملة ، چون مختار از كوفه به مكة آمد ، با عبداللَّه بن زبير ملاقاة كرد ، وابن زبير به شرايط تعظيم وتبجيل أو قيام نمود وپرسيد كه اهالى كوفه را چون گذاشتى ؟ مختار جواب داد : « هم في السّرّاء أعداء ، وفي العلانية أولياء » ، عبداللَّه به مذمّت كوفيان زبان گشود . مختار گفت : « دست بيرون‌آر تا با تو بيعت كنم كه تو نزد أرباب عقل وكياست ، سزاوارترى به خلافت از اين ملعون - يعنى يزيد بن معاوية - وچون من در صدد متابعت تو آيم ، رتق وفتق مهمّات مملكت را به من مفوض گردان تا به ضرب تيغ آب‌دار ، مجموع ولايت عراق عرب وديار شام را مضبوط ومسخر گردانم . » ابن زبير گفت : « در اين باب تأملى به سزا واجب مىنمايد . » ومختار چون ديد كه عبداللَّه بن زبير در كتمان امر خود مىكوشد ، به غضب از پيش أو برخاست ، مكة را وداع كرد ، به جانب طايف رفت ودر آن ديار مدّت يك سال در ميان بنى أعمام خود به‌سر برد . در غيبت أو پيوسته عبداللَّه بن زبير از أحوال مختار مستخبر بود وهيچ‌كس از وى نشان نمىداد ، تا بعد از يك سال كه به مكة آمد ، مناسك طواف به جاى آورد ودر مسجد الحرام بنشست . ابن زبير كه أو را در مسجد ديد ، با ياران خويش گفت كه مرا ميل آن است كه مختار با من بيعت كند ، اما گمان من چنان است كه در موافقت نخواهد آمد . عباس بن سهل انصارى گفت : « اگر رخصت فرمايى ، من استخراج نمايم . » اين سخن موافق مزاج ابن زبير افتاد .